امام زمان و سید عبدالکریم

سید عبدالکریم پیرمرد کفاش معاصری بود که در تهران زندگی می کرد.
اکثر علمای اهل معنی معتقد بودند که حضرت بقیة الله ارواحناه فداه گاهی به مغازه کوچک کفاشی او تشریف می بردند و با او می نشستند و هم صحبت می شدند . . .

لذا بعضی از آن ها به امی آنکه زمان تشرف فرمایی حضرت ولی عصر را درک کنند ، ساعت ها در مغازه او می نشستند و انتظار ملاقات حضرت را می کشیدند و شاید بعضی ها هم بالاخره به خدمتش مشرف می شدند .

مرحوم سید عبد الکریم اهل دنیا نبود ، حتی خانه مسکونی نداشت و تنها راه درآمدش کفاشی و پینه دوزی بود .

یک وقت حضرت از سیّد عبدالکریم پرسیده بود:اگر هفته ای مارانبینی چه خواهی شد؟
عرض کرده بود: آقا جان میمیرم. حضرت تصدیق کرده بودند و فرموده بودند: اگر چنین نبود که ما را نمیدیدی.

آیا من و شما به این حد رسیده ایم که از عشق امام زمان مریض شویم؛ اشکمان روان و رخمان زرد گردد؟

سیّدعبدالکریم می گفت: آقا گاهی تشریف می آوردند مغازه ی من.
یک وقتی حضرت فرمودند:سید عبدالکریم،کفش های مرا میبینی؟
گفتم: بله آقا جان.
فرمودند کفش های من احتیاج به پینه دارد،میشود کفشهای مرا پینه بزنی؟

گفتم:آقا جان من قول دادم به دیگران،اگرالان مشغول پینه زدن کفشهای شما بشوم به قولم نمیتوانم عمل کنم، قول میشوم. چشم آقا جان حتما پینه میزنم ،اما اجازه دهید به قولهایی که داده ام عمل کنم؛ بعداً.

برای بار دوم حضرت فرمودند:سیّد عبدالکریم میشود کفش های مرا پینه بزنی؟

میگوید:آقا جان قربانتان بشوم خدمتتان که عرض کردم، روی چشمم، من قول داده ام، به قولم عمل کنم؛ بعداٌ.

برای مرتبه سوم حضرت فرمود:سیّد عبدالکریم میشود این کفشهای مرا پینه بزنی؟
بلند شدم آمدم خدمت آقا، با دستهایم کمر آقا را محکم گرفتم، گفتم آقا جان من که عرض کردم به دیگران قول داده ام؛ چشم. نوکرتم؛ اما اگر این بار بگویید میشود کفشهای مرا پینه بزنی، همینطوری محکم نگهتان میدارم، فریاد میزنم ای مردمی که دنبال امام زمان هستید، بیایید آقا در مغازه من است.

حضرت شروع کردند به خندیدن. دست مبارکش را زدند به پشت من و گفتند: آفرین،بارک الله؛ عبدالکریم! من می خواستم امتحانت کنم، ببینم برای قول و وعده ات چقدر حساب باز میکنی.

سیّد عبدالکریم ما شما را برای خودمان نمی خواهیم، ما شما را برای خدا می خواهیم ،هر چه بنده تر باشید ما شما را بیشتر دوست داریم.
ببین با چ چقدر یگانه بوده است. سید عبدالکریم هفته ای یکبار به محضر امام زمان میرسد.

رمز ملاقات و دیدارش چه بود؟
از او پرسیدند:چه شدکه موفق به دیدار شدی ؟فرمود:من یک شب پیغمبر ختمی مرتبت (ص) را در عالم رویا زیارت کردم.
گفتم: یا رسول الله من خیلی علاقه دارم خدمت آقازاده شما برسم،چه کنم؟هر دری میزنم نمیشود.
جدم فرمود: سید عبدالکریم،فرزندم، روزی دو بار؛ اول صبح و اول شب مینشینی و برای حسینم گریه میکنی، اگر می خواهی خدمت امام زمان برسی این برنامه را انجام بده. می گوید: من از خواب بیدار شدم، این برنامه را یکسال انجام دادم. صبحها مینشستم خودم برای خودم روضه ی کربلا را می خواندم ،غروب هم مینشستم مقتل می خواندم و گریه میکردم. یکسال که از این جریان گذشت دیدم راه باز شد
/ 0 نظر / 46 بازدید